ماجرای تلخ از دست دادن یک فرشته...
سلام بر نی نی گلم!
قبل از هر چیزی از همه ی دوستای گلمون معذرت می خوام که نظراتتون را بدون جواب تایید کردم! جواب دادن به پست های تبریکتون بعد از یه غم بزرگ واقعا کار مشکلی بود.....
مامانی این یه هفته خیلی اتفاق ها افتاااااد! واقعا فراتر از انتظارمون! بعد از این که به بابایی گفتم! 5 روز با تو زندگی کردم! همه ی زندگیم تو شده بودی! روز ها ساعت ها با تو درد و دل می کردم.... بابایی مرتب ازت سراغ می گرفت.. بی نهایت بهت دل بسته بودم.... روز دوشنبه تصمیم گرفتیم به مامان و بابا من بگیم! که بعد ناراحت نشن...
با بابایی رفتیم یه لباس خیلیییییییییییی کوچولو برات خریدیم و کادوش کردم و با یه جعبه شیرینی بردیم خونه مامان جون! مامان جون تو بهت فرو رفته بود! می گفت اخه واسه چی؟؟ بعد که کادو را باز کرد بغلم کرد! اصلااا باورش نمی شد!! دو تاییمون کلی گریه کردیم تو بغل هم... بابایی هم کلا احساساتش را بروز نمی ده... اونم بهم تبریک گفت... و دایی محمد که کلا شکه شده بود....
خلاصه بعد این ماجرا من و بابایی رفتیم تلویزیون مامان بابا که خراب شده بود را از تعمیرگاه بگیریم. توی ماشین دل و کمرم یکم درد می کرد! ولی نه اونقدر ها زیاد...! تا اومدیم خونه شب بود دیگه! نود را گذاشته بود و من و بابایی جلو تلویزیون خوابیده بودیم..... من یهو خوابم برد و بابابی هم همینطور! ساعت حدود یک بود که بابایی منو بیدار کرد پاشو بریم رو تخت... منم گفتم بزار اول برم دستشویی! یه دفعه تو دستشویی دنیا برام سیاه شد... شورتم خونی بود! اونم نه در حد لک...
سریع از دستشویی اومدم بیرون و با بابایی گفتم! اول گفتم برو واسم شیاف بگیر! بنده خدا هم رفت! همون موقع تو نی نی سایت گفتم چه اتفاقی برام افتاده! همه بهم گفتند شیاف نزار.. شاید خارج رحمی باشه .. سریع برو بیمارستان... منم یه اس ام اس دادم به مامانم! جواب نداد...! دو تایی رفتم بیمارستان....
یه خانومه ای معاینه ام کرد و دید خونریزیم زیاده گفت باید بستری شی تا فردا که سونو گرافی بشی...
وای که چه شب بدی بود! تا صبح داشتم گریه می کردم! خونریزیمم بیشتر و بیشتر شد... هیچ کاری هم واسم نمی کردن! می گفتن احتمال داره خارج رحمی باشه... وای توی زایشگاه زن ها هی جیغ می زدن و درد می کشیدن! منم فقط گریه می کردم.... صبح مامانم اومده بود... تا مامانمو دیدم شروع کردم گریه و گفتم منو از اینجا بیار بیرون! خلاصه با کلی تهدید رضایت دادیم و مرخص شدیم... آزاد رفتم یه جا سونوگرافی! گفت هیچی تو رحمت نیست! خیلی زود اومدی... بعدم رفتم یه دکتر دیگه... تا سونوگرافیم را دید گفت احتمالا دفع کردی! چون دردم نداشتی خارج رحمی نبوده ! سریع برو یه آز بتا بده! اگه بالاتر از 300 بود بیا دوباره بستری شو ولی اگه کمتر بود برو خونتون دیگه! دفع شده... بماند که اون چند ساعت بهم چی گذشت ... ولی جواب از بتام 7 بود! و این گونه فرشته ام پر کشید پیش خدااااا
از اون روز خیلی حساس شدم! زمین و زمان را مقصر می دونم... داشتم واقعا افسرده می شدم.... ولی سعی کردم به خودم برگردم... حتما حکمتی توش بوده... حداقل تاثیری که داشت این بود که بابایی بیش از من تشنه شده! هی می گه یعنی تا کی باید صبر کنیم... می گه من دیگه تحمل ندارم .... می گه زیبا ترین حسی که تجربه کردم همون یه هفته بود... دیگه دو تاییمون با هات زندگی می کنیم گلی مامان...
در ضمن نی نی ما تغییر نمی کنه! نی نی ما از اول تو بودی! تا وقتی هم بیای تو دلم همونی...! فقط یکم ناز می کنی...
عزیزم بی صبرانه منتظرتم....
واسه هفته دیگه نوبت گرفتم برم دکتر که ببینم باید چی کار کنم... نی نی من اردیبهشتی هم نشی هیچ مشکلی نداره! مهم اینه که از بهشت اومدی....
دوست داااااااااااااااااااریم عزیزم...


ماجرای تلخ از دست دادن یک فرشته... 

