زندگي مامان و بابازندگي مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
عشق مامان و باباعشق مامان و بابا، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

ما هنوزم ني ني نداريم

ماجرای تلخ از دست دادن یک فرشته...

1393/6/22 10:09
نویسنده : مینا
7,691 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بر نی نی گلم! 

قبل از هر چیزی از همه ی دوستای گلمون معذرت می خوام که نظراتتون را بدون جواب تایید کردم! جواب دادن به پست های تبریکتون بعد از یه غم بزرگ واقعا کار  مشکلی بود.....

مامانی این یه هفته خیلی اتفاق ها افتاااااد! واقعا فراتر از انتظارمون! بعد از این که به بابایی گفتم! 5 روز با تو زندگی کردم! همه ی زندگیم تو شده بودی! روز ها ساعت ها با تو درد و دل می کردم.... بابایی مرتب ازت سراغ می گرفت.. بی نهایت بهت دل بسته بودم.... روز دوشنبه تصمیم گرفتیم به مامان و بابا من بگیم! که بعد ناراحت نشن...

با بابایی رفتیم یه لباس خیلیییییییییییی کوچولو برات خریدیم و کادوش کردم و با یه جعبه شیرینی بردیم خونه مامان جون! مامان جون تو بهت فرو رفته بود! می گفت اخه واسه چی؟؟ بعد که کادو را باز کرد بغلم کرد! اصلااا باورش نمی شد!! دو تاییمون کلی گریه کردیم تو بغل هم... بابایی هم کلا احساساتش را بروز نمی ده... اونم بهم تبریک گفت... و دایی محمد که کلا شکه شده بود....

خلاصه بعد این ماجرا من و بابایی رفتیم تلویزیون مامان بابا که خراب شده بود را از تعمیرگاه بگیریم. توی ماشین دل و کمرم یکم درد می کرد! ولی نه اونقدر ها زیاد...! تا اومدیم خونه شب بود دیگه! نود را گذاشته بود و من و بابایی جلو تلویزیون خوابیده بودیم..... من یهو خوابم برد و بابابی هم همینطور! ساعت حدود یک بود که بابایی منو بیدار کرد پاشو بریم رو تخت... منم گفتم بزار اول برم دستشویی! یه دفعه تو دستشویی دنیا برام سیاه شد... شورتم خونی بود! اونم نه در حد لک...

سریع از دستشویی اومدم بیرون و با بابایی گفتم! اول گفتم برو واسم شیاف بگیر! بنده خدا هم رفت! همون موقع تو نی نی سایت گفتم چه اتفاقی برام افتاده! همه بهم گفتند شیاف نزار.. شاید خارج رحمی  باشه .. سریع برو بیمارستان... منم یه اس ام اس دادم به مامانم! جواب نداد...! دو تایی رفتم بیمارستان....

یه خانومه ای معاینه ام کرد و دید خونریزیم زیاده گفت باید بستری شی تا فردا که سونو گرافی بشی...

وای که چه شب بدی بود! تا صبح داشتم گریه می کردم! خونریزیمم بیشتر و بیشتر شد... هیچ کاری هم واسم نمی کردن! می گفتن احتمال داره خارج رحمی باشه... وای توی زایشگاه زن ها هی جیغ می زدن و درد می کشیدن! منم فقط گریه می کردم.... صبح مامانم اومده بود... تا مامانمو دیدم شروع کردم گریه و گفتم منو از اینجا بیار بیرون! خلاصه با کلی تهدید رضایت دادیم و مرخص شدیم... آزاد رفتم یه جا سونوگرافی! گفت هیچی تو رحمت نیست! خیلی زود اومدی... بعدم رفتم یه دکتر دیگه... تا سونوگرافیم را دید گفت احتمالا دفع کردی! چون دردم نداشتی خارج رحمی نبوده ! سریع برو یه آز بتا بده! اگه بالاتر از 300 بود بیا دوباره بستری شو ولی اگه کمتر بود برو خونتون دیگه! دفع شده... بماند که اون چند ساعت بهم چی گذشت ... ولی جواب از بتام 7 بود! و این گونه فرشته ام پر کشید پیش خدااااا

از اون روز خیلی حساس شدم! زمین و زمان را مقصر می دونم... داشتم واقعا افسرده می شدم.... ولی سعی کردم به خودم برگردم... حتما حکمتی توش بوده... حداقل تاثیری که داشت این بود که بابایی بیش از من تشنه شده! هی می گه یعنی تا کی باید صبر کنیم... می گه من دیگه تحمل ندارم .... می گه زیبا ترین حسی که تجربه کردم همون یه هفته بود... دیگه دو تاییمون با هات زندگی می کنیم گلی مامان...

در ضمن نی نی ما تغییر نمی کنه! نی نی ما از اول تو بودی! تا وقتی هم بیای تو دلم همونی...! فقط یکم ناز می کنی...

عزیزم بی صبرانه منتظرتم....

واسه هفته دیگه نوبت گرفتم برم دکتر که ببینم باید چی کار کنم... نی نی من اردیبهشتی هم نشی هیچ مشکلی نداره! مهم اینه که از بهشت اومدی.... 

دوست داااااااااااااااااااریم عزیزم...

پسندها (4)

نظرات (12)

زهرا
22 شهریور 93 14:09
مينا جونم اين نيز بگذرد........... خدا خيلي مهربونه بسپار به خودش همه چي رو راستو ريست ميكنه نگران نباش عزيزم
دنیاجون
23 شهریور 93 8:44
میناجونم همراهت گریه کردم وقتی خوندم این متنو...اون لحظاتو تجربه نکردم ولی درک میکنم.حتی فکرش هم داغون کننده است.ولی قوی باش.کارای خدا بی حکمت نیست انشاالله ب زودی 1فرشته ناز میاد تو دلت و تا ابد پیشت میمونه
مامان عليرضا
23 شهریور 93 13:25
مينائ عزيزم هيچ كار خدا بي حكمت نيست.به ني ني خوشجل بعدي فكر كن كه قراره بياد و زندگيت رو قشنگ كنه
✿ آترینا ✿
26 شهریور 93 9:24
سلام مینا جون . واقعا متاسفم از این موضوع ولی اینو همیشه فراموش نکن که خدا وجود داره و خیلی بزرگ و مهربونه . اینو هرگز فراموش نکن . ایشاله به همین نزدیکیا یه نی نی خوشگل مهمون دلت میشه ...
مژده
27 شهریور 93 19:12
مینا جان واقعا متاسفم ایشالله نینی زودی برمیگرده زیادم رو اردیبهشتی شدنش حساس نباش فوقش بچه اولت اگه نشد رو دومی وسومی وچهارمی و.... بالاخره یکی شون اردیبهشتی میشن چون هم خودت هم همسرت سنتون کمه حالا حالا ها وقت داری
مامان نــــاديــــا
1 مهر 93 11:06
سلام مينا جون خوبي عزيزم؟ميفهمم چي کشيدي چون خودمم تا مرزش رفتم انشالله دوباره اين لذت شيرين ميچشي و حسش ميکني نگراني بي مورده مراقب خودت باش دوست دارم
بابا و مامان
7 مهر 93 23:12
عزیز دلم غصه نخور حتما حکمتی بوده توش برا منم عین همین اتفاق افتاد اما چه میشد کرد تازه من اون موقع چهار پنج سال بود منتظر بودم و خدای مهربون بعد از 7 سال دختر قشنگم و بعدشم پسر نازم و بهم دادنگران نباش عزیزم می دونم حالت و خوب درک می کنم که چه حالی هستی
♥پرنیان♥مامان متین
10 مهر 93 18:31
__________$$$$$$$$ امیدوارم $$$$$$$$$ __________$$$$$$$$$$$$_♥_$$$$$$$__$$$$ _________$$$$$$$$$$$$$♥ ♥$$$$$$$$$__$$$ _________$$$$$$$♥ آسمانت بی غبار ♥ $$__$$$$ _________$$$$$$♥ سهم چشمانت بهار ♥$___$$$ __________$$$$$♥ قلبت از هر غصه دور ♥$__$$$ ____________$$$$♥ بزم عشقت پر سرور ♥$$$ _______________♥ بخت و تقدیرت قشنگ ♥$ _________________♥ عمر شیرینت بلند ♥ ____________________$$♥♥♥$$$$ ______________________$♥♥$ _______________________♥
مامانی
28 مهر 93 23:45
عزیزم انشالله به زودی زود یه نی نی خوشگل میاد بغلت،انشالله
•♥مامان متین♥•
6 آبان 93 12:55
مامان زهره
16 آبان 93 14:01
متاسفم بدون شک هیچ کس نمیتونه احساس شما رو درک کنه اما چکار میشه کرد جز صبوری. نی نی آینده یه مامان سالم وشاد میخواد به خودت غصه نده مامان آینده نزدیک
مامانی
18 آذر 93 15:46
سلام خانومی منم مثل تو سر بارداری اولم فقط ۵ روز مامان بودم بعد بایک خون ریزی و درد از مامان شدن محروم شدم.چند ماه بعد دوباره اقدام کردیم که دیگه نشد رفتم دکتر گفت بخاطر سقط تخمدان هات ظعیف شده قرص تقویت تخم دان داد که ماه بعد باردار شدم
مینا
پاسخ
سلام دوستم! ممنون كه بهم سر زدي... التمااااس دعاااا خييييلي